تبليغاتX
هفت آرزو - داستان حقیقت
من به تو اعتماد کردم، پس به حرفام گوش کن

داستان حقیقت

منو ببخش که شروع میکنم

ولی بدون اون چیزی که میگم

خیلی واقعیه، صافه از جنس آب

****

یه روزی بود و یه دورانی

من بودم و خودم و خدای خودم

خوش بودم و آزاد

غم بودم و تنها

****

عادت داشتم

محافظ خودم باشم

همراه و رفیق خودم باشم

تمام مسیر رو تنها باشم

...

****

یه روزی شد و دورانی جدید

روزم شروعش یه حس جدید شد

غرورم شکست و

دلم عاشق شد

****

عادت داشتم

محافظ خودم باشم، ولی دیگه نه!

همراه و رفیق خودم باشم، ولی دیگه نه!

مسیرم تغییر کرد، تنها نبودم، دیگه نه!

...

+ نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط مسعود |